وهنوز ،مادر كشت،در كف داس.
ما مانديم تا رشته ي شب از گرد چپرها واشد،فردا شد.
روز آمد و رفت.
تاريكي پيچك وار،به چپرها پيچيد،به حناها ،افراها.
وهنوز يك خوشه كشت،درخور چيدن نه، ياد رسيدن نه.
وهزاران روز ، وهزاران بار.
تاريكي پيچك وار به چپر ها پيچيد،به حناها ،افراها.
پايان شبي،ما در خواب ،يك خوشه رسيد،مرغي چيد.
آواز پرش بيداري ما: ساقه ي لرزان پيام.
و چه لرزي كه دويد از بن غم تا به بهشت.
من در خويش،وكلاغي لب حوض.
خاموشي،و يك زمزمه ساز.
تنه ي تاريكي،تبر نقره ي نور.
و گوارايي بي گاه خطا،بوي تباهي ها،گردش زيست.
شب دانايي. و جدا ماندم: كو سختي پيكر ها،كو بوي زمين
چينه ي بي بعد پري ها؟
اينك باد،پنجره ام رفته بي پايان.
خوني ريخت،بر سينه ي من ريگ بيابان!
چيزي گفت،و زمان ها بر كاج حياط،همواره وزيد و وزيد.
اين هم گل انديشه،آنهم بت دوست.
ني ، كه اگر بوي لجن مي آيد،آن هم غوك كه دهانش
ابديت خورده است.
ديدار دگر،آري: روزن زيباي زمان.
ترسيد ،دستم به زمين آميخت،هستي لب آيينه نشست،
خيره به من:غم ناميرا.
قويي پريده بي گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
لب هاي جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
در هم دويده سايه و روشن
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب مي فروزد در آذر سپيد
همپاي رقص نازك ني زار
مرداب مي گشايد چشم تر سپيد
خطي ز نور روي سياهي است:
گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد
ديوار سايه ها شده ويران
دست نگاه در افق دور
كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد.
ازهمه ي دوستان عزيزي كه باكامنتهاي قشنگشون منو خوشحال مي كنن ممنونم.اين چند هفته به خاطر امتحانات ترم اولم زياد نتونستم به وبم برسم.
شرمنده اگه دير به دير ميام.
راستي براي امير عزيز(حقيقت عشق)هم آرزوي سلامتي دارم.
واما آپ امروز:
آسمان،آبي تر،
آب ،آبي تر.
من در اوانم،رعنا سر حوض.
رخت مي شويد رعنا.
برگ ها مي ريزد.
مادرم صبحي مي گفت:موسم دلگيري است.
من به او گفتم:زندگاني سيبي است،گاز بايد زد باپوست.
زن همسايه در پنجره اش،تور مي بافد،مي خواند.
من «ودا» مي خوانم،گاهي نيز
طرح مي ريزم سنگي ،مرغي،ابري.
آفتابي يكدست.
سارها آمده اند.
تازه لادن ها پيدا شده اند.
من اناري را،مي كنم دانه،به دل مي گويم:
خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود.
مي پرد در چشمم آب انار:اشك مي ريزم.
مادرم مي خندد.
رعنا هم.
براي فردا كه امتحان فيزيك دارم واسم دعا كنيد.
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم.
چراغ هاي رابطه تاريك اند،چراغ هاي رابطه تاريكند.
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد.
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد.
پرواز را به خاطر بسپار ،
پرنده مردني ست.
فروغ فرخزاد
شهادت مظلومانه حضرت سيد الشهدا،امام حسين(ع) و
هفتادو دو تن از ياران باوفاي ايشان بر تمامي شيعيان جهان تسليت باد.
مرغان زمزمه شان مي آيد.
در باز ونگه كم
وپيامي رفته به بي سويي دشت.
گاوي زير صنوبر ها،
ابديت روي چپرها.
از بن هر برگي وهمي آويزان
وكلامي ني،
نامي ني.
پايين جاده ي بيرنگي.
بالا خورشيد هم آهنگي.
بازم ببخشيد دير به دير سر ميزنم.
امروز جمعه سيزدهم آذره كه روز تولد خودمه.
اينم يه شعر قشنگ ديگه از سهراب!
صبح
شوري ابعاد عيد
ذايقه را سايه كرد.
عكس من افتاد در مساحت تقويم:
در خم آن كودكانه هاي مورب،
روي سرازيري فراغت يك عيد
داد زدم:
«به،چه هوايي!»
در ريه هايم وضوح بال تمام پرنده هاي جهان بود.
آن روز
آب ،چه تر بود!
باد به شكل لجاجت متواري بود.
من همه ي مشق هاي هندسي ام را
روي زمين چيده بودم.
آن روز چند مثلث در آب
غرق شدند.
من
گيج شدم،
جست زدم روي كوه نقشه ي جغرافي:
«آي هليكوپتر نجات!»
حيف:
طرح دهان در عبور باد به هم ريخت.
اي وزش شور،اي شديد ترين شكل!
سايه ي ليوان آب را
تاعطش اين صداقت متلاشي
راهنمايي كن.
راستي دارم بارنگ مانتو مدرسمون مي نويسم؛خودم ميدونم خيلي بد رنگه ولي خب چه ميشه كرد.
راستي معذرت كه نميتونم واسه آپم دعوتتون كنم.واقعا نميرسم،شرمنده.
تا گل هيچ
مي رفتيم،ودرختان چه بلند،وتماشا چه سياه!
راهي بود از ما تا گل هيچ.
مرگي در دامنه ها ابري سركوه،مرغان لب زيست.
مي خوانديم:«بي تو دري بودم به برون،ونگاهي به كران،
وصدايي به كوير»
مي رفتيم ،خاك از ما مي ترسيد،وزمان بر سرما مي باريد.
خنديديم:ورطه پريد از خواب،ونهان ها آوايي افشاندند.
ما خاموش وبيابان نگران،و افق يك رشته نگاه.
بنشستيم،تو چشمت پر دور،من دستم پر تنهايي
و زمين ها پر خواب.
خوابيديم. مي گويند:«دستي در خوابي گل مي چيند.
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا ميخواند،
ليك پاهايم در قير شب است.
رخنه اي نيست در اين تاريكي:
در وديوار به هم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است زبندي رسته.
نفس آدم ها
سربسر فسرده است.
روزگاري است در اين گوشه ي پژمرده ي هوا
هر نشاطي مرده است.
دست جادويي شب
در به روي من وغم مي بندد.
مي كنم هرچه تلاش،
اوبه من مي خندد.
نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد وبا دود اندود.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيداشدو با پنبه زدود.
دير گاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها،پاها در قير شب است.
چند عدد سار
دور شدند از مدار حافظه ي كاج.
نيكي جسماني درخت به جاماند.
عفت اشراق روي من شانه ريخت.
حرف بزن اي زن شبانه ي موعود!
زير همين شاخه هاي عاطفي باد
كودكي ام را به دست من بسپار.
در وسط اين هميشه هاي سياه
حرف بزن خواهر تكامل خوشرنگ!
خون مرا پر كن از ملايمت هوش.
نبض مرا روي زبري نفس عشق
فاش كن.
روي زمين هاي محض
راه برو تا صفاي باغ اساطير.
در لبه ي فرصت تلالو تنگور
حرف بزن حوري تكلم بدوي!
حزن مرا در مصب دور عبارت
صاف كن.
در همه ي ماسه هاي شور كسالت
حنجره ي آب را رواج بده.
بعد
ديشب شيرين پلك را
روي چمن هاي بي تموج ادراك
پهن كن.
