اشعار سهراب سپهري
چيني نازك تنهايي من


پنجشنبه چهارم مهر 1392 ساعت 14:18
سلام!

 

من برگشتم!!!!


نوشته شده توسط مژگان | لينك به اين مطلب |

مطالب جديدتر مطالب قديمي‌تر


هنگامي

چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388 ساعت 18:55
تاريكي،پيچك وار،به چپر ها پيچيد،به حنا ها ،افراها.

وهنوز ،مادر كشت،در كف داس.

ما مانديم تا رشته ي شب از گرد چپرها واشد،فردا شد.

روز آمد و رفت.

تاريكي پيچك وار،به چپرها پيچيد،به حناها ،افراها.

وهنوز يك خوشه كشت،درخور چيدن نه، ياد رسيدن نه.

وهزاران روز ، وهزاران بار.

تاريكي پيچك وار به چپر ها پيچيد،به حناها ،افراها.

پايان شبي،ما در خواب ،يك خوشه رسيد،مرغي چيد.

آواز پرش بيداري ما: ساقه ي لرزان پيام.


نوشته شده توسط مژگان | لينك به اين مطلب |

مطالب جديدتر مطالب قديمي‌تر


به زمين

سه شنبه ششم بهمن 1388 ساعت 18:1
افتاد.وچه پژواكي كه شنيد اهريمن.

و چه لرزي كه دويد از بن غم تا به بهشت.

من در خويش،وكلاغي لب حوض.

خاموشي،و يك زمزمه ساز.

تنه ي تاريكي،تبر نقره ي نور.

و گوارايي بي گاه خطا،بوي تباهي ها،گردش زيست.

شب دانايي. و جدا ماندم: كو سختي پيكر ها،كو بوي زمين

                                       چينه ي بي بعد پري ها؟

اينك باد،پنجره ام رفته بي پايان.

خوني ريخت،بر سينه ي من ريگ بيابان!

چيزي گفت،و زمان ها بر كاج حياط،همواره وزيد و وزيد.

اين هم گل انديشه،آنهم بت دوست.

ني ، كه اگر بوي لجن مي آيد،آن هم غوك كه دهانش

                                                          ابديت خورده است.

ديدار دگر،آري: روزن زيباي زمان.

ترسيد ،دستم به زمين آميخت،هستي لب آيينه نشست،

                                               خيره به من:غم ناميرا.


نوشته شده توسط مژگان | لينك به اين مطلب |

مطالب جديدتر مطالب قديمي‌تر


سپيده(از كتاب مرگ رنگ)

سه شنبه بیست و دوم دی 1388 ساعت 16:42
در دور دست

قويي پريده بي گاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد


لب هاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد


در هم دويده سايه و روشن

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد


همپاي رقص نازك ني زار

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد


خطي ز نور روي سياهي است:

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد


ديوار سايه ها شده ويران

دست نگاه در افق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد.



نوشته شده توسط مژگان | لينك به اين مطلب |

مطالب جديدتر مطالب قديمي‌تر


ساده رنگ

چهارشنبه شانزدهم دی 1388 ساعت 16:58
سلام دوستان عزيزم.حالتون خوبه؟

ازهمه ي دوستان عزيزي كه باكامنتهاي قشنگشون منو خوشحال مي كنن ممنونم.اين چند هفته به خاطر امتحانات ترم اولم زياد نتونستم به وبم برسم.

شرمنده اگه دير به دير ميام.

راستي براي امير عزيز(حقيقت عشق)هم آرزوي سلامتي دارم.


واما آپ امروز:

آسمان،آبي تر،

آب ،آبي تر.

من در اوانم،رعنا سر حوض.


رخت مي شويد رعنا.

برگ ها مي ريزد.

مادرم صبحي مي گفت:موسم دلگيري است.

من به او گفتم:زندگاني سيبي است،گاز بايد زد باپوست.


زن همسايه در پنجره اش،تور مي بافد،مي خواند.

من «ودا» مي خوانم،گاهي نيز

طرح مي ريزم سنگي ،مرغي،ابري.

آفتابي يكدست.

سارها آمده اند.

تازه لادن ها پيدا شده اند.

من اناري را،مي كنم دانه،به دل مي گويم:

خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود.

مي پرد در چشمم آب انار:اشك مي ريزم.

مادرم مي خندد.

رعنا هم.


براي فردا كه امتحان فيزيك دارم واسم دعا كنيد.


نوشته شده توسط مژگان | لينك به اين مطلب |

مطالب جديدتر مطالب قديمي‌تر


دلم گرفته است

جمعه چهارم دی 1388 ساعت 14:46
دلم گرفته است،دلم گرفته است.

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده ي شب مي كشم.

چراغ هاي رابطه تاريك اند،چراغ هاي رابطه تاريكند.

كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد.

كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد.

پرواز را به خاطر بسپار ،

                              پرنده مردني ست.

فروغ فرخزاد

شهادت مظلومانه حضرت سيد الشهدا،امام حسين(ع) و

هفتادو دو تن از ياران باوفاي ايشان بر تمامي شيعيان جهان تسليت باد.



نوشته شده توسط مژگان | لينك به اين مطلب |

مطالب جديدتر مطالب قديمي‌تر


ويد

پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 18:29
ني ها همهمه شان مي آيد.

مرغان زمزمه شان مي آيد.

در باز ونگه كم

وپيامي رفته به بي سويي دشت.

گاوي زير صنوبر ها،

ابديت روي چپرها.

از بن هر برگي وهمي آويزان

وكلامي ني،

نامي ني.

پايين جاده ي بيرنگي.

بالا خورشيد هم آهنگي.


نوشته شده توسط مژگان | لينك به اين مطلب |

مطالب جديدتر مطالب قديمي‌تر


اي شور،اي قديم

جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 21:35
سلام برهمه.

بازم ببخشيد دير به دير سر ميزنم.

امروز جمعه سيزدهم آذره كه روز تولد خودمه.

اينم يه شعر قشنگ ديگه از سهراب!


صبح

شوري ابعاد عيد

ذايقه را سايه كرد.

عكس من افتاد در مساحت تقويم:

در خم آن كودكانه هاي مورب،

روي سرازيري فراغت يك عيد

داد زدم:

«به،چه هوايي!»

در ريه هايم وضوح بال تمام پرنده هاي جهان بود.

آن روز

آب ،چه تر بود!

باد به شكل لجاجت متواري بود.

من همه ي مشق هاي هندسي ام را

روي زمين چيده بودم.

آن روز چند مثلث در آب

غرق شدند.

من

گيج شدم،

جست زدم روي كوه نقشه ي جغرافي:

«آي هليكوپتر نجات!»

حيف:

طرح دهان در عبور باد به هم ريخت.


اي وزش شور،اي شديد ترين شكل!

سايه ي ليوان آب را

تاعطش اين صداقت متلاشي

راهنمايي كن.



نوشته شده توسط مژگان | لينك به اين مطلب |

مطالب جديدتر مطالب قديمي‌تر


تا گل هيچ

چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 22:22
سلام مي بخشيد كه دير به دير سر ميزنم حجم درسام خيلي زياده...


راستي دارم بارنگ مانتو مدرسمون مي نويسم؛خودم ميدونم خيلي بد رنگه ولي خب چه ميشه كرد.

راستي معذرت كه نميتونم واسه آپم دعوتتون كنم.واقعا نميرسم،شرمنده.


تا گل هيچ


مي رفتيم،ودرختان چه بلند،وتماشا چه سياه!

راهي بود از ما تا گل هيچ.

مرگي در دامنه ها ابري سركوه،مرغان لب زيست.

مي خوانديم:«بي تو دري بودم به برون،ونگاهي به كران،

                                                                 وصدايي به كوير»

مي رفتيم ،خاك از ما مي ترسيد،وزمان بر سرما مي باريد.

خنديديم:ورطه پريد از خواب،ونهان ها آوايي افشاندند.

ما خاموش وبيابان نگران،و افق يك رشته نگاه.

بنشستيم،تو چشمت پر دور،من دستم پر تنهايي

                                                        و زمين ها پر خواب.

خوابيديم. مي گويند:«دستي در خوابي گل مي چيند.


نوشته شده توسط مژگان | لينك به اين مطلب |

مطالب جديدتر مطالب قديمي‌تر


درقير شب

شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 19:37
دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا ميخواند،

ليك پاهايم در قير شب است.


رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در وديوار به هم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است زبندي رسته.


نفس آدم ها

سربسر فسرده است.

روزگاري است در اين گوشه ي پژمرده ي هوا

هر نشاطي مرده است.


دست جادويي شب

در به روي من وغم مي بندد.

مي كنم هرچه تلاش،

اوبه من مي خندد.

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد وبا دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيداشدو با پنبه زدود.


دير گاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها،پاها در قير شب است.


نوشته شده توسط مژگان | لينك به اين مطلب |

مطالب جديدتر مطالب قديمي‌تر


آخرين مطالب نوشته شده

هنگامي
به زمين
سپيده(از كتاب مرگ رنگ)
ساده رنگ
دلم گرفته است
ويد
اي شور،اي قديم
تا گل هيچ
درقير شب
هميشه
سوره ي تماشا
نداي آغاز
ز ير برف!
حرف آخر به جاي حرف اول!
پشت درياها
نشاني
راز زندگي
سلام آخر