ازهمه ي دوستان عزيزي كه باكامنتهاي قشنگشون منو خوشحال مي كنن ممنونم.اين چند هفته به خاطر امتحانات ترم اولم زياد نتونستم به وبم برسم.
شرمنده اگه دير به دير ميام.
راستي براي امير عزيز(حقيقت عشق)هم آرزوي سلامتي دارم.
واما آپ امروز:
آسمان،آبي تر،
آب ،آبي تر.
من در اوانم،رعنا سر حوض.
رخت مي شويد رعنا.
برگ ها مي ريزد.
مادرم صبحي مي گفت:موسم دلگيري است.
من به او گفتم:زندگاني سيبي است،گاز بايد زد باپوست.
زن همسايه در پنجره اش،تور مي بافد،مي خواند.
من «ودا» مي خوانم،گاهي نيز
طرح مي ريزم سنگي ،مرغي،ابري.
آفتابي يكدست.
سارها آمده اند.
تازه لادن ها پيدا شده اند.
من اناري را،مي كنم دانه،به دل مي گويم:
خوب بود اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود.
مي پرد در چشمم آب انار:اشك مي ريزم.
مادرم مي خندد.
رعنا هم.
براي فردا كه امتحان فيزيك دارم واسم دعا كنيد.
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم.
چراغ هاي رابطه تاريك اند،چراغ هاي رابطه تاريكند.
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد.
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد.
پرواز را به خاطر بسپار ،
پرنده مردني ست.
فروغ فرخزاد
شهادت مظلومانه حضرت سيد الشهدا،امام حسين(ع) و
هفتادو دو تن از ياران باوفاي ايشان بر تمامي شيعيان جهان تسليت باد.
مرغان زمزمه شان مي آيد.
در باز ونگه كم
وپيامي رفته به بي سويي دشت.
گاوي زير صنوبر ها،
ابديت روي چپرها.
از بن هر برگي وهمي آويزان
وكلامي ني،
نامي ني.
پايين جاده ي بيرنگي.
بالا خورشيد هم آهنگي.
بازم ببخشيد دير به دير سر ميزنم.
امروز جمعه سيزدهم آذره كه روز تولد خودمه.
اينم يه شعر قشنگ ديگه از سهراب!
صبح
شوري ابعاد عيد
ذايقه را سايه كرد.
عكس من افتاد در مساحت تقويم:
در خم آن كودكانه هاي مورب،
روي سرازيري فراغت يك عيد
داد زدم:
«به،چه هوايي!»
در ريه هايم وضوح بال تمام پرنده هاي جهان بود.
آن روز
آب ،چه تر بود!
باد به شكل لجاجت متواري بود.
من همه ي مشق هاي هندسي ام را
روي زمين چيده بودم.
آن روز چند مثلث در آب
غرق شدند.
من
گيج شدم،
جست زدم روي كوه نقشه ي جغرافي:
«آي هليكوپتر نجات!»
حيف:
طرح دهان در عبور باد به هم ريخت.
اي وزش شور،اي شديد ترين شكل!
سايه ي ليوان آب را
تاعطش اين صداقت متلاشي
راهنمايي كن.
راستي دارم بارنگ مانتو مدرسمون مي نويسم؛خودم ميدونم خيلي بد رنگه ولي خب چه ميشه كرد.
راستي معذرت كه نميتونم واسه آپم دعوتتون كنم.واقعا نميرسم،شرمنده.
تا گل هيچ
مي رفتيم،ودرختان چه بلند،وتماشا چه سياه!
راهي بود از ما تا گل هيچ.
مرگي در دامنه ها ابري سركوه،مرغان لب زيست.
مي خوانديم:«بي تو دري بودم به برون،ونگاهي به كران،
وصدايي به كوير»
مي رفتيم ،خاك از ما مي ترسيد،وزمان بر سرما مي باريد.
خنديديم:ورطه پريد از خواب،ونهان ها آوايي افشاندند.
ما خاموش وبيابان نگران،و افق يك رشته نگاه.
بنشستيم،تو چشمت پر دور،من دستم پر تنهايي
و زمين ها پر خواب.
خوابيديم. مي گويند:«دستي در خوابي گل مي چيند.
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا ميخواند،
ليك پاهايم در قير شب است.
رخنه اي نيست در اين تاريكي:
در وديوار به هم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است زبندي رسته.
نفس آدم ها
سربسر فسرده است.
روزگاري است در اين گوشه ي پژمرده ي هوا
هر نشاطي مرده است.
دست جادويي شب
در به روي من وغم مي بندد.
مي كنم هرچه تلاش،
اوبه من مي خندد.
نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد وبا دود اندود.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيداشدو با پنبه زدود.
دير گاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها،پاها در قير شب است.
چند عدد سار
دور شدند از مدار حافظه ي كاج.
نيكي جسماني درخت به جاماند.
عفت اشراق روي من شانه ريخت.
حرف بزن اي زن شبانه ي موعود!
زير همين شاخه هاي عاطفي باد
كودكي ام را به دست من بسپار.
در وسط اين هميشه هاي سياه
حرف بزن خواهر تكامل خوشرنگ!
خون مرا پر كن از ملايمت هوش.
نبض مرا روي زبري نفس عشق
فاش كن.
روي زمين هاي محض
راه برو تا صفاي باغ اساطير.
در لبه ي فرصت تلالو تنگور
حرف بزن حوري تكلم بدوي!
حزن مرا در مصب دور عبارت
صاف كن.
در همه ي ماسه هاي شور كسالت
حنجره ي آب را رواج بده.
بعد
ديشب شيرين پلك را
روي چمن هاي بي تموج ادراك
پهن كن.
«تاشقايق هست زندگي بايد كرد»
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت.
بايد اين طور نوشت:
هر گلي هم باشيم.چه شقايق،چه گل پيچك وياس،
«زندگي اجباري است!»
به تماشا سوگند
وبه آغاز كلام
وبه پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.
حرف هايم مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب در گاه شماست
كه آگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.
وبه آنان گفتم:
سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز زيوري نيست به اندام كلنگ.
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش ان خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه هارا به چراگاه رسالت ببريد.
ومن آنان را به صداي قدم پيك بشارت دادم
وبه نزديكي روز،وبه افزايش رنگ.
به طنين گل سرخ،پشت پرچين سخن هاي درشت.
وبه آنان گفتم:
هركه در حافظه ي چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با بمرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان بر چيند
مي گشايد گره ي پنجره هارا با آه.
زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه ي بالاي سرم چيدم،گفتم:
چشم را باز كنيد،آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيدم كه به هم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!
سر هركوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم.
دستشان را نرسانديم به سرشاخه ي هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها اشفتيم.
اين روز فرخنده رو به همتون تبريك وتهنيت ميگم.
ولادت سهراب سپهري،چهاردهم مهرماه سال هزاروسيصدو هفت.
هشتادو يك سال از اون روز مي گذره .اما سهراب در پنجاه و دومين سالش مارو تنها گذاشت و رفت....
راستي تولد شاهرخ استخري رو هم به هوادارانش تبريك ميگم.
بريم سراغ يكي از بهترين اشعار سهراب كه خودم خيلي دوستش دارم.
مطمئنم شماهم خوشتون مياد.
راستي آهنگم پخش ميشه؟حتما نظر بديد.
نداي آغاز
كغش هايم كو؟
چه كسي بود صدازد :سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا باتن برگ.
مادرم در خواب است
و منوچهروپروانه،وشايد همه ي مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد.
ونسيمي خنك خواب مرا ازحاشيه ي سبز پتو مي روبد.
بوي هجرت مي آيد.
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد وبه اين كاسه ي آب آسمان هجرت خواهد كرد.
بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
من به اندازه ي يك ابر دلم مي گيرد
وقتي مي بينم حوري-دختربالغ همسايه-
پاي كمياب ترين نارون روي زمين فقه مي خواند.
چيزهايي هم هست ،لحظه هايي پر اوج
(مثلا شاعره اي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود كه درچشمانش
آسمان تخم گذاشت.
وشبي از شبها مردي از من پرسيد:
تاطلوع انگور چند ساعت راه است؟)
بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني را كه به اندازه ي پيراهن تنهايي من
جادارد،بردارم وبه سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست.
روبه ان وسعت بي واژه كه همواره مرا ميخواند.
يك نفر باز صدا زد:سهراب؟
كفش هايم كو؟
من از اين عكس خوشم اومد گفتم براي شما هم بذارمش!

